
![]() |
![]() |
|
| ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس.... |
|
July 18, 2005 01:15 AM ترجمه چند شعر /گلاره چمشیدی
اُفلیا I روی امواج آرام و سیاه به گوش می رسد از بیشه های دور دست بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست به نرمی تکان می خورد روی آبها، II آه افلیای پریده رنگ! زیبای برف فام ! این است که یک صبح بهاری، III .... و شاعردر پرتو ستارگان گفت Ophélie I
II
III
تموم صبح توی مزرعهء توت فرنگی، ماری آروم گفت:« من یه پسره رو دارم، آسمون بلند بود و آبی، زن گفت: « طرحمون تصویب شد، « این کارو نکنین !» زن به تندی غُرید:
All morning in the strawberry field Mary said slowly, 'I've got a fella The sky was high and blue. 'The draft is passed,' the woman said. Her blue eyes swam with vague terror. Kneeling over the rows, لاله ها
آنها سرم را گذاشته اند بدنم برایشان ریگی است، من، گذاشته ام اشیاء بگریزند. من هیچ گلی را طلب نمی کردم لاله ها بسیار سرخند در وهلهء نخست، هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود، پیش از آمدن آنها نسیم آرام بود، حصارها نیز انگار خود را گرم می کنند. Tulips « به عشق! » مادر خوابهای طلایی! آی عشق! ... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟ شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام آی عشق! اکنون با جامه سیاه عزا، های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان یدرود، ای تباران شیفته To Romance And yet 'tis hard to quit the dreams And must we own thee, but a name, With shame, I own, I've felt thy sway; Romance! disgusted with deceit, Now join with sable Sympathy, Ye genial Nymphs, whose ready tears Adieu, fond race! a long adieu! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
دو خط موازی زاييده شده بودند.پسرکی درکلاس درس آنها را روی کاغذ کشيد. آت وقت دوخط موازی چشمشان به هم افتاد. ودرهمان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگررا در سينه جای دادند. خط اولی گفت: ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم و خط دومی از هیجان لرزيد. خط اولی گفت وخانه ای داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ. من روزها کار می کنم. می توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم يا خط کنار يک نردبام. خط دومی گفت:من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم يا خط کنار يک نيمکت خالی در کنار يک پارک کوچک وخلوت. خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای وحتما زندگی خوشی خواهيم داشت. در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند. و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند. دو خط موازی لرزيدند به همديگر نگاه کردند و خط دومی پقی زد زير گريه. خط اولی گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهی پيدا می شود. خط دومی گفت : شنيدی که چه گفتند هيچ راهی وجود ندارد ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و زد زير گريه. خط اولی گفت نبايد نا اميد شد ما از صفحه خارج می شويم و دنيا را زير پا ميگذاريم. بالاخره کسی پيدا می شود مشکل ما را حل کند. خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک از صفحه کاغذ بيرون خزيدند. از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد سفر های دوخط موازی شروع شد. آنها از دشتها گذشتند....... از صحراهای سوزان..... از کوه های بلند..... از دره های عميق.... از دريا ها...... از شهر های شلوغ..... سالها گذشت و آنها دانشمندان زيادی را ملاقات کردند. رياضيدان به آنها گفت : اين محال است هيچ فرمول رياضی شما را به هم نخواهد رساند شما همه چيز را خراب می کنيد. فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نا اميدتان کنم اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ديگر دانشی بنام فيزيک وجود نداشت . پزشک گفت : از من کاری ساخته نيست دردتان بی درمان است . شيميدان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد اگر قرار باشد با يکديگر ترکيب شويد همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روی زمين هستيد رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان دنيا کن فيکن می شود. سيارات از مدار خارج می شوند کرات با هم تصادف می کنند نظام دنيا ازهم می پاشد چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد. و بالاخره به کودکی رسيدند کودک فقط سه جمله گفت : شما به هم می رسيد. نه در دنيای واقعيات. آن را در دنيای ديگری جستجو کنيد. دو خط موازی او را هم ترک کردند و به سفر هايشان ادامه دادند. اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل می گرفت. <آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند> خط اولی گفت : اين بی معنی است. خط دومی گفت : چی بی معنی است؟ خط اولی گفت : اين که به هم برسيم. خط دومی گفت : من هم همين طور فکر می کنم و آنها به راهشان ادامه دادند. يک روز به يک دشت رسيدند يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد . خط اولی گفت : بيا وارد اين بوم نقاشی شويم واز اين آوارگی رهايی پيدا کنيم. خط دومی گفت : شايد ما هيچ وقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون می آمديم. خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت . وآن دو وارد دشت شدند وروی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش. نقاش فکری کرد وبعد قلمش را تکان داد وآنها دو ريل قطار شدند که از دشتی می گذشت وآنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين می رفت سر دوخط موازی عاشقانه به هم رسيدند. |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
قطاری که به مقصد خدا می رفت٬ کمی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست٬ کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟ قرنها گذشت اما از بیشمار ادمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند٬ از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد٬ قطار میگذشت و سبک می شد٬ زیرا سبکی قانون راه خداست. قطاری که به مقصد خدا می رفت٬ به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است٬ مسافران بهشتی پیاده شوند٬ اما اینجا ایستگاه اخر نیست. مسافرانی که پیاده شدند٬ بهشتی شدند.اما اندکی بازهم ماندند٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند. انگاه خدا رو به مسافرانش کرد وگفت: درود بر شما٬ راز من همین بود. انکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد. و ان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود ونه مسافری. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
این عین واقعییت.....
روزگار و آدماش همینقدر(یا شایدم بیشتر )عوض شدن
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد. ![]()
I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده مي کند؟
God answered...
پاسخ داد:
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده
"That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
To learn that a rich person
ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند........
|
|
+ نوشته شده در
شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12 بعد از ظهر توسط الناز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
![]() |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
نشان آدمیت است. تا می توانی دوست باش،دوستی نهایت خوشبختی است. تا می توانی ببخش،بخشیدن بیانگرگذشت است.تا می توانی نفس بکش،نفس کشیدن آغازحیات است.تا می توانی خودرادریاب،دریافتن خودنهایت آرامش است.تا می توانی خودراببین،پیش از آن که آینه بشکند.تا می توانی زندگی کن،گاهی برای زندگی کردن دیرمی شود. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 7 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند. من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم، می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی، از گريزان بودن ياران می ترسم، از صدای پای رهگذران می ترسم. از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم. از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد . می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
|||||||||||||||||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
مي خوام عاشقت نباشم مي گن اين يه اشتباهه بي خبر از اينکه عشقت واسم آخرين پناهه چه جوري مي خوان بگيرن تو رو از من نمي دونم تو تو قلب من نشستي توي هر قطره خونم مي گن اين يه اشتباهه اما من تا پاي جونم با تموم تارو پودم بازم عاشقت مي مونم .
|
|
+ نوشته شده در
شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 6 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
Lyrics:
"My life is brilliant" My life is brilliant..
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
||||||
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
||||||
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 6 بعد از ظهر توسط الناز |
|
از مرز خوابم مي گذشتم سايه تاريك يك نيلوفر روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود كدامين باد بي پروا دانه اين نيلوفر را به سرزمين خواب من آورد نيلوفر روييد ساقه اش از ته خواب شقا هم سر كشيد سيلاب بيداري رسيد چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم نيلوفر به همه زندگي من پيچيده بود در رگهايش من بودم كه ميدويدم هستي اش در من ريشه داشت |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.
شیطان گفت : یک اتفاق است بنشین تا بیافتد. آنها که شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیافتاد. مجنون اما بلند شد تا لیلی را بسازد. خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خوشتن. شیطان گفت : آسودگی است . خیالی است خوش خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن شیطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود خدا گفت : لیلی جست و جو است. لیلی نریسدن است. نداشتن و بخشیدن شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک خدا گفت: لیلی سخت است . دیر است و دور شیطان گفت: ساده است همین جا و دم دست و دنیا پر شده از لیلی های زود. لیلی های ساده ی اینجایی. لیلی های نزدیک لحظهای. خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر و لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود... مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید و میدانست که لیلی تا ابد طول می کشد... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
دوستت دارم به زبان انگلیسی I LOVE YOU دوستت دارم به زبان ایتالیایی ُTIAMO دوستت دارم به زبان یونانی SAYAPA PHILA SA دوستت دارم به زبان ترکی استانبلی SENY SEVIYORUM دوستت دارم به زبان ارمنی SIROUM EM KE2 دوستت دارم به زبان فرانسوی JET TALME دوستت دارم به زبان هندی MAI TUJHE PYAUT KAITHAHO دوستت دارم به زبان آلمانی ICH LIBLE DICH دوستت دارم به زبان روسی YA YAS LIUBLI دوستت دارم به زبان فارسی DOOOOOOSET DARAMMMM |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده....... حتي اگر کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده....... عشق را تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري...... اينو بدون که اگر کسي وارد زندگيت شد و رفت ....... علاوه بر اينکه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه يه تجربه هم به جا بذاره...... هيچ وقت فراموشم نكن ....... حتي اگه تا اخر عمرم كنارت نباشم ....... فراموشم نكن...... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر توسط الناز |
|
|
there's a sea between us, love ,and i wish that it weren't true, for every day when I awake,,I yearn tobe with you...there are many miles between us love,,though you're always here in my heart,,and every night..beneath the silver starlight..I pray for the day we'll never part
I miss you.
I miss your warm eyes,the way you listen and care I miss your kisses...and all that we share. I miss you. I miss the touch of your hand,so reassuring and sincere, and the moments we spend together,that I hold dear. I miss you. I miss all of the caring,things you do, and spending the evening,alone with you. I miss you. I look forward to tomorrow,knowing that then, I'll be one day closer,to seeing you again. You must have...guessed it by now... I miss you! YOU AND GOD
People are often unreasonable,irrational, and self-centered;
Forgive them anyway. If you are kind, people may accuse you of selfish,;
Be kind anyway. If you are successful, you will win some
unfaithful friends and some genuine enemies;
Succeed anyway. If you are honest and sincere,people may deceive you;
Be honest and sincere anyway. What you spend years creating,others could destroy overnight;
Create anywaِِyَِِِِِِِ If you find serenity and happiness,some may be jealous;
Be happy anyway. The good you do today,will often be forgotten.
Do good anyway. Give the best you have,and it may never be enough;
Give your best anyway. In the final analysis,it is between you and God;
It was never between you and them anyway. Mother Teresa |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
تقدیم تقدیم به انان که زندگی را به پاکی و شرافت میدانند و عشق پاک را به هوی و هوس ترجیح میدهند واز لذت گناه بیزارند و انسانیت را کلمه ی مبهم و موهویی برای خود نمیدانند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
تقدیم تقدیم به انان که زندگی را به پاکی و شرافت میدانند و عشق پاک را به هوی و هوس ترجیح میدهند واز لذت گناه بیزارند و انسانیت را کلمه ی مبهم و موهویی برای خود نمیدانند |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
|||||
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
سرمشقهاي آب ، بابا يادمان رفت
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
حرفی نزد ، نشست، فقط هی نگاه کرد. پا شد ، بساط چای مرا رو به راه کرد. طرحی کشيد از خودش و من چه فايده، من را سفيد کرد ، خودش را سياه کرد.
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر توسط الناز |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
| پیوندهای روزانه |
|
عشق عشق لاتی نیلوفر مرداب آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
فروردین 1387 تیر 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 |
| پیوندها |
|
سراسر عاشقانه |
|
RSS
|