تبليغاتX
خدا بود و دیگر هیچ!
ببین همیشه خراشی است روی صورت احساس....

July 18, 2005 01:15 AM

ترجمه چند شعر /گلاره چمشیدی

اُفلیا
آرتور رمبو
برگردان:گلاره جمشیدی


I


روی امواج آرام و سیاه
آنجا که ستارگان به خواب می روند،
افلیای پاک مثل یک گل سوسنِ درشت،
با حالتی مواج شناور است
می رود سلانه سلانه،
خوابیده بر روانداز بلندش...


به گوش می رسد از بیشه های دور دست
صدای فریاد شکارچیان.


بیش از هزار سال است که افلیای غمگین اینجاست
می گذرد چون شبحی سپید ،
بر روی رودخانهء بلند سیاه،
بیش از هزار سال است که جنون آرام او،
آواز عاشقانه اش را
زمزمه می کند با نسیم شبانگاه.
باد بر سینه اش بوسه می زند و
برگ گل را باز می کند.


به نرمی تکان می خورد روی آبها،
روانداز بلندش.
بیدهای لرزان اشک می ریزند،
روی شانه اش.
ساقه های نی سر خم می کنند،
بر چهرهء بلند پریشانش.
نیلوفران رنجور آه می کشند،
گرداگردش.
بیدار می کند او گاه گاه
پوپک خفته ای را درون آشیانه ای
و او با لرزش خفیف بالهایش
می گریزد از آنجا.
-آوازی مرموز از ستارگان طلایی فرو می آید:


II


آه افلیای پریده رنگ! زیبای برف فام !
بله، فرزند،
تو درخروش یک رود خشمگین مُردی!
این است که بادهای وزان از کوههای نروژ
با توآرام از آزادی گفتند
و چنین است که رایحه ای
در حال بافتن گیسوان بلندت
روح شوریده ات را از آوازهای سحرانگیز برانگیخت.
قلبت ترانهء طبیعت را گوش کرد
در ناله های درخت و افسوس های شب.
این است که آوای مادران پریشان حال
سینهء فرزندت را در هم شکست
با خس خسی شدید
بسیار انسانی و بسیار آرام.


این است که یک صبح بهاری،
مردی چابک سوار و پریده رنگ،
دیوانه ای مفلوک،
خاموش برروی زانوانت نشست!
پروردگار! عشق! آزادی!
چه رویایی! آه دیوانهء مفلوک!
تو در برابرش آب شدی، چون دانه برفی برابر آتش:
رویاهای بزرگت، آهنگ صدایت را خفه کردند،
و وحشتی بی انتها، چشم آبی ات را مات و خیره کرد!


III


.... و شاعردر پرتو ستارگان گفت
تو می آیی که جستجو کنی شب را،
گلهایی که چیده ای را،
و او دیده است
روی آبها
خفته ای بر روانداز بلندش را،
افلیای پاک را
شناور
مثل یک گل سوسن درشت....


Ophélie


I
Sur l'onde calme et noire où dorment les étoiles
La blanche Ophélia flotte comme un grand lys,
Flotte très lentement, couchée en ses longs voiles ...
- On entend dans les bois lointains des hallalis.



Voici plus de mille ans que la triste Ophélie
Passe, fantôme blanc, sur le long fleuve noir;
Voici plus de mille ans que sa douce folie
Murmure sa romance à la brise du soir.



Le vent baise ses seins et déploie en corolle
Ses grands voiles bercés mollement par les eaux;
Les saules frissonnants pleurent sur son épaule,
Sur son grand front rêveur s'inclinent les roseaux.



Les nénuphars froissés soupirent autour d'elle;
Elle éveille parfois, dans un aune qui dort,
Quelque nid, d'où s'échappe un petit frisson d'aile:
- Un chant mystérieux tombe des astres d'or.


 


II
O pâle Ophélia! belle comme la neige!
Oui, tu mourus, enfant, par un fleuve emporté!
- C'est que les vents tombant des grands monts de Norwège
T'avaient parlé tout bas de l'âpre liberté;



C'est qu'un souffle, tordant ta grande chevelure,
A ton esprit rêveur portait d'étranges bruits;
Que ton coeur écoutait le chant de la Nature
Dans les plaintes de l'arbre et les soupirs des nuits;



C'est que la voix des mers folles, immense râle,
Brisait ton sein d'enfant, trop humain et trop doux;
C'est qu'un matin d'avril, un beau cavalier pâle,
Un pauvre fou, s'assit muet à tes genoux!



Ciel! Amour! Liberté! Quel rêve, ô pauvre Folle!
Tu te fondais à lui comme une neige au feu:
Tes grandes visions étranglaient ta parole
- Et l'Infini terrible effara ton oeil bleu!


 


III
- Et le Poète dit qu'aux rayons des étoiles
Tu viens chercher, la nuit, les fleurs que tu cueillis,
Et qu'il a vu sur l'eau, couchée en ses longs voiles,
La blanche Ophélia flotter, comme un grand lys.



Arthur Rimbaud (1854 - 1891), Poésies (1895), Ophélie (1870).



« توت فرنگی های تلخ »
سیلویا پلات
برگردان:گلاره جمشیدی


تموم صبح توی مزرعهء توت فرنگی،
اونا دربارهء روسها حرف زدن،
و ما چمپاتمه زنون میون ردیفها
گوش دادیم.
شنیدیم که سردستهء زنها گفت:
« خارج از نقشه، بمبارونشون کنین...»
خرمگسها وزوز کردن
مکث کردن و گَزیدن،
و طعم توت فرنگی ها
غلیظ و ترش شد.


ماری آروم گفت:« من یه پسره رو دارم،
اونقدی سن داره که بشه باهاش رفت،
هر اتفاقی اگه بیفته...»


آسمون بلند بود و آبی،
دو تا بچه
گرگم به هوا بازی می کردن و می خندیدن
توی علفزارهای بلند؛
ناشیانه جست و خیز می کردن و می دویدن
از میون خطوط جاده؛
مزرعه پر بود از مردای جوون آفتاب سوخته،
در حال کج بیل زدن به کاهوها و
هرس کردن کرفس ها.


زن گفت: « طرحمون تصویب شد،
باید زودتر از اینها بمبارونشون می کردیم.»


« این کارو نکنین !»
دخترک،
با گیسوای بافتهء طلایی،
التماس کرد.
چشمای آبیش توُ وحشتی مبهم شناور شد،
بی تابانه گفت:
« نمی فهمم چرا شما
همیشه اینجوری حرف می زنین...»


زن به تندی غُرید:
« اَه ... دست وردار، نِلدا!»
و ایستاد،
مثه یه فرماندهء بی رمق،
توُ یه لباس کتونی رنگ و رو رفته
از ما پرسید:
« چقدر چیدین؟»
مجموعشو توی دفترچه اش ثبت کرد،
ما همه برگشتیم به چیدن و بیل زدن،
زانو زدیم جلوی ردیفها و
برگها رو درو کردیم،
با دستای سریع و کاربلد
توت فرنگی هایی رو
که قبلا محافظشون بودیم،
رگ زدیم،
و بین انگشتای شست و سبابه،
ساقه ها رو قطع کردیم ...



Bitter Strawberries
By Sylvia Plath


 All morning in the strawberry field
They talked about the Russians.
Squatted down between the rows
We listened.
We heard the head woman say,
'Bomb them off the map.'
Horseflies buzzed, paused and stung.
And the taste of strawberries
Turned thick and sour.


Mary said slowly, 'I've got a fella
Old enough to go.
If anything should happen...'


The sky was high and blue.
Two children laughed at tag
In the tall grass,
Leaping awkward and long-legged
Across the rutted road.
The fields were full of bronzed young men
Hoeing lettuce, weeding celery.


'The draft is passed,' the woman said.
'We ought to have bombed them long ago.'
'Don't,' pleaded the little girl
With blond braids.


Her blue eyes swam with vague terror.
She added petishly, 'I can't see why
You're always talking this way...'
'Oh, stop worrying, Nelda,'
Snapped the woman sharply.
She stood up, a thin commanding figure
In faded dungarees.
Businesslike she asked us, 'How many quarts?'
She recorded the total in her notebook,
And we all turned back to picking.


Kneeling over the rows,
We reached among the leaves
With quick practiced hands,
Cupping the berry protectively before
Snapping off the stem
Between thumb and forefinger.


لاله ها
سيلويا پلات ( 1963-1932)



لاله ها هیجان انگیزند بسیار
اینجا زمستان است،
نگاه کن همه چیز چقدر سفید است
چقدر آرام، چقدر برف پوش...
من آرامش را می آموزم،
در سکوت خویش می آسایم
همانگونه که نور
دراز می کشد بر این دیوارهای سفید ،
بر این تختخواب، بر این دستها...
من هیچکسم،
من هیچ ندارم برای این هیاهو
من نامم را
و لباسهایم را
به پرستاران داده ام،
پیشینه ام را به بیهوش گرها
و بدنم را به جراحان...


آنها سرم را گذاشته اند
بین بالش و ملحفه.
مانند چشمی
میان دو پلک سفید که هیچگاه بسته نخواهد شد.
حدقهء بیچاره
ناچار است همه چیز را دربر بگیرد.
پرستاران می روند و عبور می کنند،
آنها مزاحم نیستند
عبور می کنند چون ساده لوحانی در کلاهکهای سفیدشان،
با دستهایشان کار می کنند، هریک درست مثل دیگری،
آنسانکه گفتن تعدادشان ناممکن است...


بدنم برایشان ریگی است،
مانند آب نگاهداریش می کنند،
نگاهداری از ریگها باعث سرریزشان می شود
باید صاف و صیقلی شان کرد، به آرامی...
مرا با سوزنهای براقشان بی حسّ می کنند
مرا خواب می کنند،
اکنون من خویش را گم کرده ام
من یک بیمار مسافرم
قالب شبانه ام، چرمین و نفوذناپذیر،
مانند یک جعبه سیاه قرص...
لبخند همسر و کودکم، آشکار در عکس خانوادگی.
لبخندشان به پوستم جذب می شود،
این دامهای خندان کوچک...


من، گذاشته ام اشیاء بگریزند.
یک قایق باری ِ سی ساله،
سرسختانه بر نام و نشانی من می آویزد.
آنها مرا از دلبستگی های عاشقانه ام زدوده اند
هراسان و عریان، بر یک ارّابه ِ سبز متکادار و نرم،
تماشا کردم: سرویس چایی ام را
گنجهء لباسهایم، کتابهایم را،
غرق شده و فرورفته،
و آب از سرم گذشت...
من اکنون یک تارک دنیایم
و هیچگاه چنین خالص و ناب نبوده ام...


من هیچ گلی را طلب نمی کردم
من تنها می خواستم
با دستهای خالی، دراز بکشم و کاملا تهی شوم
چقدر رهاست، نمیدانی چقدر رها-
این آرامش آنقدر عظیم است که خیره ات می کند
هیچ نمی پرسدت،
از نامی
و پشیزی...
این همان چیزی است که مرده را در بر می گیرد،
من درکشان کردم
دهانهایشان را بر آن می بندد،
مانند لوح آیین عشاء ربانی...


لاله ها بسیار سرخند در وهلهء نخست،
آزارم می دهند.
حتی از میان کاغذ هدیه ها،
می توانستم صدای نفس کشیدنشان را بشنوم
درخشان،
میان قنداق های سفیدشان
چونان کودکی هراسان.
سرخیشان با زخمهایم سخن می گوید،
با هم رابطه دارند.
چقدر زیرکند
به نظر می آید شناورند،
گرچه مرا زیر بار خود خم می کنند.
آشفته ام می کنند با زبان تندشان و رنگشان
یک دوجین لاله قرمز قلاب می افکنند دور گردنم.


هیچ کس پیش از این مرا ندیده بود،
و اکنون دیده می شوم.
لاله ها به سمت من
و پنجره پشت سرم،
می چرخند.
آنجا که روزی نور به آرامی پهن می شد
و به آرامی از میان می رفت
و من خود را می بینم:
خوابیده، مسخره، سایه ای تکه تکه
مابین چشم خورشید و چشمان لاله ها،
و بی هیچ چهره ای.
من خواسته ام که خود را محو کنم،
لاله های جاندار، اکسیژنم را می بلعند.


پیش از آمدن آنها نسیم آرام بود،
می آمد و می رفت،
دم به دم،
بی هیچ های و هوی،
آنگاه لاله ها فضا را آکندند
چون قیل و قالی مهیب
و اکنون هوا گره می خورَد و چرخ می زنَد به دور آنها،
بسان رودی.
گره می خورد و چرخ می زند
به دور توربینی مغروق و پوشیده از زنگار سرخ !
آنها حواسم را جلب می کنند،
حواسی که شادمان بود،
بازی کنان و آسوده،
بی هیچ سرسپردگی بر خویش...


حصارها نیز انگار خود را گرم می کنند.
لاله ها باید پشت میله ها باشند،
مثل حیوانات دهشتناک.
آنها باز می شوند،
مثل دهان گونه ای گربه بزرگ آفریقایی
و من از قلبم با خبرم،
باز و بسته می شود،
جام شکوفه های سرخش
از عشق نابِ من تهی می شود،
آبی که می نوشم گرم است و شور،
مانند دریا...
و از سرزمینی می آید بسیار دور،
چونان تندرستی....


Tulips 
The tulips are too excitable, it is winter here.
Look how white everything is, how quiet, how snowed-in
I am learning peacefulness, lying by myself quietly
As the light lies on these white walls, this bed, these hands.
I am nobody; I have nothing to do with explosions.
I have given my name and my day-clothes up to the nurses
And my history to the anaesthetist and my body to surgeons.
They have propped my head between the pillow and the sheet-cuff
Like an eye between two white lids that will not shut.
Stupid pupil, it has to take everything in.
The nurses pass and pass, they are no trouble,
They pass the way gulls pass inland in their white caps,
Doing things with their hands, one just the same as another,
So it is impossible to tell how many there are.
My body is a pebble to them, they tend it as water
Tends to the pebbles it must run over, smoothing them gently.
They bring me numbness in their bright needles, they bring me sleep.
Now I have lost myself I am sick of baggage -
My patent leather overnight case like a black pillbox,
My husband and child smiling out of the family photo;
Their smiles catch onto my skin, little smiling hooks.
I have let things slip, a thirty-year-old cargo boat
Stubbornly hanging on to my name and address.
They have swabbed me clear of my loving associations.
Scared and bare on the green plastic-pillowed trolley
I watched my teaset, my bureaus of linen, my books
Sink out of sight, and the water went over my head.
I am a nun now, I have never been so pure.
I didn't want any flowers, I only wanted
To lie with my hands turned up and be utterly empty.
How free it is, you have no idea how free -
The peacefulness is so big it dazes you,
And it asks nothing, a name tag, a few trinkets.
It is what the dead close on, finally; I imagine them
Shutting their mouths on it, like a Communion tablet.
The tulips are too red in the first place, they hurt me.
Even through the gift paper I could hear them breathe
Lightly, through their white swaddlings, like an awful baby.
Their redness talks to my wound, it corresponds.
They are subtle: they seem to float, though they weigh me down,
Upsetting me with their sudden tongues and their colour,
A dozen red lead sinkers round my neck.
Nobody watched me before, now I am watched.
The tulips turn to me, and the window behind me
Where once a day the light slowly widens and slowly thins,
And I see myself, flat, ridiculous, a cut-paper shadow
Between the eye of the sun and the eyes of the tulips,
And I hve no face, I have wanted to efface myself.
The vivid tulips eat my oxygen.
Before they came the air was calm enough,
Coming and going, breath by breath, without any fuss.
Then the tulips filled it up like a loud noise.
Now the air snags and eddies round them the way a river
Snags and eddies round a sunken rust-red engine.
They concentrate my attention, that was happy
Playing and resting without committing itself.
The walls, also, seem to be warming themselves.
The tulips should be behind bars like dangerous animals;
They are opening like the mouth of some great African cat,
And I am aware of my heart: it opens and closes
Its bowl of red blooms out of sheer love of me.
The water I taste is warm and salt, like the sea,
And comes from a country far away as health. "


« به عشق! »
لرد بایرون
برگردان:گلاره جمشیدی


مادر خوابهای طلایی! آی عشق!
ملکه فرخنده لذات کودکی!
چه کس تو را هدایت می کند به رقصهای آسمانی؟
به همرکابی تو که دلخواه پسران است و دختران
و به دلبری ها و افسون های بی پایان؟
من زنجیرهای جوانی ام را می گسلم
بیش ار این پای نمی نهم در دایره پررمز و راز تو
و قلمرو حکمرانی ات را
به خاطر این حقیقت ترک می گویم...


... هنوز برون آمدن از رویاها سخت است
رویاهایی که به ارواح خوش گمان، بسیار آمد و شد می کنند
آنجا که هر حوری زیبا، الهه ای را می ماند
که چشمهایش از میان تابش نور، تلاءلویی جاودان دارد
آنگاه که خیال، به حکمرانی بی انتهایش دست می یازد
و هرچیز چهره ای دیگر به خود می گیرد
آن هنگام که باکرگان دیگر غرور نمی ورزند
و لبخند ِ زنان خالصانه است و حقیقی...


آیا سزاست که خویش را به تمامی به تو وانهیم، جز نامی از خود؟
و آنگاه از گنبد ابرگون تو فرود آییم،
بی یافتن پریزادی در میان تمام زنان
و همراهی بین همه یاران
آیا سزاست به ناگاه دست کشیدن از قلمرو آسمانی تو
و گرفتار آمدن در زنجیر پریان افسونگر؟
و آنگاه اعترافی منصفانه به فریبکاری زن
و خودخواهی و خویش انگاری یاران؟


شرمناک، اقرار می کنم سلطه تو را درک کرده ام
حالیا حکمرانی ات رو به پایان است
بیش از این بر فرمان تو گردن نخواهم نهاد
بیش از این بر بالهای خیال انگیز تو اوج نخواهم گرفت
ابلهی دیگر بیاب! برای عشق ورزیدن به چشمهای درخشان
تا گمان ببرد که آن چشم از آنِ محبوبی است حقیقی
و ایمان بیاورد به افسوس این جسارتِ زود گذر
و بگدازد در زیر اشکهای حسی سرکش!


آی عشق!
منزجر از فریب،
به دور از بارگاه رنگارنگ تو پرواز می کنم
آنجا که کبر و ناز بر مسند خویش نشسته است،
و این حس بیمارگون
اشکهای ایلهانه اش جاری نمی شود،
- مگر به دردی از تو،
و از پریشانی های حقیقی روی می تابد
برای خیساندن آنها در شبنم های معبد پر زرق و برق تو...


اکنون با جامه سیاه عزا،
بپیوند به کاج تاجدار ایستاده در میان علف های هرز
همو که همراه تو همدلانه آه می کشد
و سینه اش یا هر در آغوش گرفتنی به خون می نشیند
و زنان آواز خوان جنگل ِ تو را فرا می خواند
به سوگواری عاشق سرسپرده ای که برای همیشه رفته است
همانکه می تواند به ناگاه
همسان آتشی رخ بیفروزد
و بر تو تعظیم کند، پیش از آنکه بر تخت بنشینی


های! حوریان نکو مشربی که اشکهای در آستینتان
هر وهله به چابکی روان می شود،
شما که آغوشتان با ترسهای موهوم
با شعله های خیال انگیز
و تابشی شوریده وار انباشته می شود،
بگویید آیا بر شهرت از دست رفته ام خواهید گریست؟
من ِ مطرود از سلسله نجیب زادگی خویش؟
باشد که دست کم، طفلی خنیاگر
سرودواره ای به همدردی من از شما طلب کند...


یدرود، ای تباران شیفته
بدرودی طولانی!
ساعت تقدیر، شب را مردًد نگاه داشته است
آنک فراق پیش روست
آنجا بیارامید که اندوهی در آن نهفته نیست
برکه تیره گون فراموشی پیش چشم است
و هر آینه با تندبادهایی می آشوبد که شما را تاب آن نیست
آنجا که... افسوس!... شما همراه با ملکه نجیب زاده خویش
ناچارید به فنا سپرده شوید...


  To Romance
   Lord Bayron
 
  Parent of golden dreams, Romance!
Auspicious Queen of childish joys,
Who lead'st along, in airy dance,
Thy votive train of girls and boys;
At length, in spells no longer bound,
I break the fetters of my youth;
No more I tread thy mystic round,
But leave thy realms for those of Truth.


And yet 'tis hard to quit the dreams
Which haunt the unsuspicious soul,
Where every nymph a goddess seems,
Whose eyes through rays immortal roll;
While Fancy holds her boundless reign,
And all assume a varied hue;
When Virgins seem no longer vain,
And even Woman's smiles are true.


And must we own thee, but a name,
And from thy hall of clouds descend?
Nor find a Sylph in every dame,
A Pylades in every friend?
But leave, at once, thy realms of air i
To mingling bands of fairy elves;
Confess that woman's false as fair,
And friends have feeling for---themselves?


With shame, I own, I've felt thy sway;
Repentant, now thy reign is o'er;
No more thy precepts I obey,
No more on fancied pinions soar;
Fond fool! to love a sparkling eye,
And think that eye to truth was dear;
To trust a passing wanton's sigh,
And melt beneath a wanton's tear!


Romance! disgusted with deceit,
Far from thy motley court I fly,
Where Affectation holds her seat,
And sickly Sensibility;
Whose silly tears can never flow
For any pangs excepting thine;
Who turns aside from real woe,
To steep in dew thy gaudy shrine.


Now join with sable Sympathy,
With cypress crown'd, array'd in weeds,
Who heaves with thee her simple sigh,
Whose breast for every bosom bleeds;
And call thy sylvan female choir,
To mourn a Swain for ever gone,
Who once could glow with equal fire,
But bends not now before thy throne.


Ye genial Nymphs, whose ready tears
On all occasions swiftly flow;
Whose bosoms heave with fancied fears,
With fancied flames and phrenzy glow
Say, will you mourn my absent name,
Apostate from your gentle train
An infant Bard, at least, may claim
From you a sympathetic strain.


Adieu, fond race! a long adieu!
The hour of fate is hovering nigh;
E'en now the gulf appears in view,
Where unlamented you must lie:
Oblivion's blackening lake is seen,
Convuls'd by gales you cannot weather,
Where you, and eke your gentle queen,
Alas! must perish altogether.

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم فروردین 1387ساعت 10 قبل از ظهر  توسط الناز | 

دو خط موازی زاييده شده بودند.پسرکی درکلاس درس آنها را روی کاغذ کشيد.

آت وقت دوخط موازی چشمشان به هم افتاد.

ودرهمان يک نگاه قلبشان تپيد و مهر يکديگررا در سينه جای دادند.

خط اولی گفت: ما می توانيم زندگی خوبی داشته باشيم و خط دومی از هیجان لرزيد.

خط اولی گفت وخانه ای داشته باشيم در يک صفحه دنج کاغذ.

من روزها کار می کنم. می توانم بروم خط کنار يک جاده دور افتاده و متروک شوم يا خط کنار يک نردبام.

خط دومی گفت:من هم ميتوانم خط کنار يک گلدان چهار گوش گل سرخ شوم  

يا خط کنار يک نيمکت خالی در کنار يک پارک کوچک وخلوت.

خط اولی گفت:چه شغل شاعرانه ای وحتما زندگی خوشی خواهيم داشت.

در همين لحظه معلم فرياد زد : دو خط موازی هيچ وقت به هم نمی رسند.

و بچه ها تکرار کردند : دو خط موازی هيچ وقت  به هم نمی رسند.

دو خط موازی لرزيدند به همديگر نگاه کردند و خط دومی پقی زد زير گريه.

خط اولی گفت نه اين امکان ندارد حتما يک راهی پيدا می شود.

خط دومی گفت : شنيدی که چه گفتند هيچ راهی وجود ندارد

ما هيچ وقت به هم نمی رسيم و زد زير گريه.  

خط اولی گفت نبايد نا اميد شد ما از صفحه خارج می شويم و

دنيا را زير پا ميگذاريم. بالاخره کسی پيدا می شود مشکل ما را حل کند.

خط دومی آرام گرفت و آن دو اندوهناک  از صفحه کاغذ بيرون خزيدند.

از زير کلاس درس گذشتند و وارد حياط شدند و از آن لحظه به بعد

سفر های دوخط موازی شروع شد.

آنها از دشتها گذشتند.......

از صحراهای سوزان.....

از کوه های بلند.....

از دره های عميق....

از دريا ها......

از شهر های شلوغ.....

سالها گذشت و آنها دانشمندان زيادی را ملاقات کردند.

رياضيدان به آنها گفت : اين محال است هيچ فرمول رياضی شما را

به هم نخواهد رساند شما همه چيز را خراب می کنيد.

فيزيکدان گفت : بگذاريد از همين الان نا اميدتان کنم

اگر می شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت ديگر دانشی بنام فيزيک وجود نداشت .

 پزشک گفت : از من کاری ساخته نيست دردتان بی درمان است .

شيميدان گفت : شما دو عنصر غير قابل ترکيب هستيد اگر قرار باشد

با يکديگر ترکيب شويد همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد.

ستاره شناس گفت : شما خود خواه ترين موجودات روی زمين هستيد

رسيدن شما به هم مساويست با نابودی جهان دنيا کن فيکن می شود.

سيارات از مدار خارج می شوند کرات با هم تصادف می کنند نظام دنيا ازهم می پاشد

چون شما يک قانون بزرگ را نقض کرده ايد.

و بالاخره به کودکی رسيدند  کودک فقط سه جمله گفت :

شما به هم می رسيد.

نه در دنيای واقعيات.

آن را در دنيای ديگری جستجو کنيد.

دو خط موازی او را هم ترک کردند و به سفر هايشان ادامه دادند.

اما حالا يک چيز داشت در وجودشان شکل می گرفت.

<آنها کم کم ميل رسيدن به هم را از دست می دادند>

خط اولی گفت : اين بی معنی است.

خط دومی گفت : چی بی معنی است؟

خط اولی گفت : اين که به هم برسيم.

خط دومی گفت : من هم همين طور فکر می کنم و آنها به راهشان ادامه دادند.

يک روز به يک دشت رسيدند يک نقاش ميان سبزه ها ايستاده بود و بر بومش نقاشی می کرد .

خط اولی گفت : بيا وارد اين بوم نقاشی شويم واز اين آوارگی رهايی پيدا کنيم.

خط دومی گفت : شايد ما هيچ وقت نبايد از آن صفحه کاغذ بيرون می آمديم.

خط اولی گفت : در آن بوم نقاشی حتما آرامش خواهيم يافت .

وآن دو وارد دشت شدند وروی دست نقاش رفتند و بعد روی قلمش.

نقاش فکری کرد وبعد قلمش را تکان داد وآنها دو ريل قطار شدند

که از دشتی می گذشت وآنجا که خورشيد سرخ آرام آرام پايين می رفت   سر دوخط موازی عاشقانه به هم رسيدند.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط الناز | 

قطاری که به مقصد خدا می رفت٬ کمی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهانیان کرد و گفت: مقصد ما خداست٬ کیست که با ما سفر کند؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد؟کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن؟

قرنها گذشت اما از بیشمار ادمیان جز اندکی بر ان قطار سوار نشدند٬ از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود. در هر ایستگاه که قطار می ایستاد کسی کم می شد٬ قطار میگذشت و سبک می شد٬ زیرا سبکی قانون راه خداست.

قطاری که به مقصد خدا می رفت٬ به ایستگاه بهشت رسید.پیامبر گفت:اینجا بهشت است٬ مسافران بهشتی پیاده شوند٬ اما اینجا ایستگاه اخر نیست.

مسافرانی که پیاده شدند٬ بهشتی شدند.اما اندکی بازهم ماندند٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند.

انگاه خدا رو به مسافرانش کرد وگفت: درود بر شما٬ راز من همین بود. انکه مرا میخواهد در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد.

و ان هنگام که قطار به ایستگاه اخر رسید دیگر نه قطاری بود ونه مسافری.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم تیر 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اردیبهشت 1386ساعت 4 بعد از ظهر  توسط الناز | 
این عین واقعییت.....
روزگار و آدماش همینقدر(یا شایدم بیشتر )عوض شدن
گاو ما ما مي كرد
گوسفند بع بع مي كرد
سگ واق واق مي كرد
و همه با هم فرياد مي زدند
حسنك كجايي
شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد.او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند.او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند.
موهاي حسنك ديگر مثل پشم
گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند.
ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد .كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است.كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد.پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد.پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود.او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند.پتروس در حال چت كردن غرق شد.
براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود .ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد .ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد .
كبري و مسافران قطار مردند.
اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل هميشه سوت و كور بود .الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي
مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد.او حوصله ي مهمان ندارد.او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند.
او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد
او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد.  
او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديكر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.    
 
 

دوستت دارم بهترینم

 

I dreamed I had an interview with God.
در رويا ديدم که با خدا حرف ميزنم
 
 So you would like to interview me? God asked.
او از من پرسيد :آيا مايلي از من چيزي بپرسي؟
 
If you have the time? I said.
گفتم ....اگر وقت داشته باشيد....
 
God smiled. ?My time is eternity.
لبخندي زد و گفت: زمان براي من تا بي نهايت ادامه دارد
 
What questions do you have in mind for me?
چه پرسشي در ذهن تو براي من هست؟
 
What surprises you most about humankind?
پرسيدم: چه چيزي در رفتار انسان ها هست که شما را شگفت زده  مي کند؟
 
God answered...
پاسخ داد:
 
That they get bored with childhood,
آدم ها از بچه بودن خسته مي شوند ...
 
they rush to grow up, and then
عجله دارند بزرگ شوند و سپس.....
 
long to be children again.
آرزو دارند دوباره به دوران کودکي باز گردند
 
 
That they lose their health to make money...
سلامتي خود را در راه کسب ثروت از دست مي دهند
 
and then lose their money to restore their health.
و سپس ثروت خود را در راه کسب سلامتي دوباره از صرف مي کنند....
 
That by thinking anxiously about the future,
چنان با هيجان به آينده فکر مي کنند.
 
they forget the present,
که از حال غافل مي شوند
 
such that they live in neither the present nor the future.
به طوري که نه در حال زندگي مي کنند نه در آينده 
 
 "That they live as if they will never die,
آن ها طوري زندگي مي کنند.،انگار هيچ وقت نمي ميرند
and die as though they had never lived.
و جوري مي ميرند ....انگار هيچ وقت زنده نبودند 
 
we were silent for a while.
ما براي لحظاتي سکوت کرديم
And then I asked.
سپس من پرسيدم..
As a parent, what are some of life's lessons you want your children to learn
مانند يک پدر کدام درس زندگي را مايل هستي که فرزندانت بياموزند؟ 
 
To learn they cannot make anyone love them.
پاسخ داد:ياد بگيرند که نميتوانند ديگران را مجبور کنند که دوستشان داشته باشند
 All they can do
ولي مي توانند
is let themselves be loved.
طوري رفتار کنند که مورد عشق و علاقه ديگران باشند
 
To learn that it is not good to compare themselves to others.
ياد بگيرند که خود را با ديگران مقايسه نکنند
 
To learn to forgive by practicing forgiveness.
ياد بگيرند ...ديگران را ببخشند با عادت کردن به بخشندگي
 
To learn that it only takes a few seconds to open profound wounds in those they love,
 ياد بگيرند تنها چند ثانيه طول مي کشد تا زخمي در قلب کسي که دوستش داريد ايجاد کنيد  
and it can take many years to heal them.
ولي سال ها طول مي کشد تا آن جراحت را التيام بخشيد
 
 To learn that a rich person
 ياد بگيرند يک انسان ثروتمند کسي نيست که دارايي زيادي دارد
is not one who has the most,but is one who needs the least
بلکه کسي هست که کمترين نيازوخواسته را دارد
 
 To learn that there are people who love them dearly,
ياد بگيرند کساني هستند که آن ها را از صميم قلب دوست دارند
but simply have not yet learned  how to express or show their feelings.
ولي نميدانند چگونه احساس خود را بروز دهند........
+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم اردیبهشت 1386ساعت 12 بعد از ظهر  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم فروردین 1386ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 

 


 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 


 

نشان آدمیت است.

تا می توانی دوست باش،دوستی نهایت خوشبختی است.

تا می توانی ببخش،بخشیدن بیانگرگذشت است.

تا می توانی نفس بکش،نفس کشیدن آغازحیات است.

تا می توانی خودرادریاب،دریافتن خودنهایت آرامش است.

تا می توانی خودراببین،پیش از آن که آینه بشکند.

تا می توانی زندگی کن،گاهی برای زندگی کردن دیرمی شود.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم فروردین 1386ساعت 7 بعد از ظهر  توسط الناز | 

هزار بار آسمان را قسم دادم که ديگر به چشمان گريان من نگاه نکند.

من از حقيقت بی پايان از تصويری بی نشان،از عشق يک آهو می ترسم

 من از روزگار سنگدل از بايدها و نبايدها می ترسم،

می ترسم از آغاز هر سرنوشت و از طلوع هر زيبايی. من از روح سرگردان زندگی،

از گريزان بودن ياران می ترسم،

از صدای پای رهگذران می ترسم.

از آنچه هستيم و هست می ترسم از جاده بی انتهايی که عاقبت مرا آواره خود خواهد ساخت می ترسم.

از لحظه ها و ساعتهايی که مرا نيز همانند خودشان بی عاطفه کرد .

می ترسم از خود فراموشی دلهای پاک. می ترسم 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 
 

حلالم کن اگرازآب دریا من برایت قطره بودم    

       در  ایــن عالــم به  چشــم مهربانــت ذره بــودم

 سرابـی دور، درخـت بی بـری بــودم  برایـت    

        نـدیـدی روز خـوش بـا مـن، بمیــرم من بـرایـت 

 یکی شیدا، یکی عاشق به نقش خانه دوست 

       خدایا عاشقی است هردو،  کدامیـن راه نیکوست؟

 

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 
مي خوام عاشقت نباشم مي گن اين يه اشتباهه                            
                   بي خبر از اينکه عشقت واسم آخرين پناهه                      
                                چه جوري مي خوان بگيرن تو رو از من   نمي دونم                      
                                                  تو تو قلب من نشستي توي هر قطره خونم                
                                                              
  مي گن اين يه اشتباهه اما من تا پاي جونم
                                                                             با تموم تارو پودم بازم عاشقت مي مونم
.

            

+ نوشته شده در  شنبه چهارم فروردین 1386ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 

سركلاس رياضي بود كه استاددوخط موازي كشيدروتخته،خط پاييني نگاهي به خط بالايي كردوتودلش عاشق شد،خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني كردوتودلش عاشق شد،درهمين هنگام  استاد دادزد،دوخط موازي هيچ وقت بهم نمي رسن 

 

                               

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 6 بعد از ظهر  توسط الناز | 
به روی برگ زندگی دو خط زرد می کشم
و چشم عاشق تو را که گریه کرد می کشم
تو رفتی و بدون تو کسی نگفت با خودش
که من بدون چشم تو چقدر درد می کشم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط الناز | 
Lyrics:

"My life is brilliant"
My life is brilliant..

 


My love is pure.
I saw an angel.
Of that I'm sure.
She smiled at me on the subway.
She was with another man.
But I won't lose no sleep on that,
'Cause I've got a plan.

You're beautiful. You're beautiful.
You're beautiful, it's true.
I saw your face in a crowded place,
And I don't know what to do,
'Cause I'll never be with you.

Yes, she caught my eye,
As we walked on by.
She could see from my face that I was,
Flying/Fucking high,
And I don't think that I'll see her again,
But we shared a moment that will last 'til the end

 
+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 12 بعد از ظهر  توسط الناز | 

دلم کسی رو میخواد که منو با همه خوب و بدی هام دوست داشته باشه

دلم کسی رو میخواد که وقتی بهش میگم دوست دارم برام محبت هدیه بیاره

دلم کسی رو میخواد

دلم کسی رو میخواد که منو با همه خوب و بدی هام دوست داشته باشه

دلم کسی رو میخواد که وقتی بهش میگم دوست دارم برام محبت هدیه بیاره

دلم کسی رو میخواد که وقتی حس کرد نگام تو نگاش خشک شده بدونه براش میمیرم

دلم کسی رو میخواد که وقتی مثه برده ها تا اخر دنیا پا به پاش رفتم قدرم منو بدونه

دلم کسی رو میخواد که وقتی فهمید دوسش دارم قلبم یه قل دو قل دستاش نشه

دلم کسی رو میخواد که تا ابد به یادم و کنارم بمونه چون من براش تا ابد میمونم

دلم کسی رو میخواد که .......................

                       میتونی اینجوری باشی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 
 
p3

مرد جوانی وسط شهری ايستاده بود و ادعا می کرد که زيباترين قلب را در آن شهر دارد.

جمعيت زيادی گرد آمدند. قلب او کاملا سالم بود و هيچ خدشه ای بر آن وارد نشده بود. پس همه تصديق کردند که قلب او به راستي زيباترين قلبی است که تا کنون ديده اند. مرد جوان با کمال افتخار با صدايی بلندتر به تعريف از قلب خود پرداخت. ناگهان پيرمردی جلوي جمعيت آمد و گفت: اما قلب تو به زيبايی قلب من نيست.

مرد جوان و بقيه جمعيت به قلب پيرمرد نگاه کردند. قلب او با قدرت تمام می تپيد، اما پر از زخم بود. قسمتهايی از قلب او برداشته شده و تکه هايی جايگزين آنها شده بود. اما آنها به درستی جاهای خالی را پر نکرده بودند و گوشه هايی دندانه دندانه در قلب او ديده می شد. در بعضي نقاط شيارهای عميقی وجود داشت که هيچ تکه ای آنها را پر نکرده بود. مردم با نگاهی خيره به او نگاه می کردند و با خود فکر می کردند چگونه اين پير مرد ادعا می کند که زيباترين قلب را دارد؟

مرد جوان به قلب پير مرد اشاره کرد و با خنده گفت: تو حتما شوخی مي کنی. قلبت را با قلب من مقايسه می کنی!؟ قلب تو تنها مشتی زخم و خراش و بريدگی است.

پیرمرد جواب داد:

درست است قلب تو سالم به نظر می رسد اما من هرگز قلبم را با قلب تو عوض نمی کنم. می دانی هرکدام از اين زخمها نشانگر انسانی است که من عشقم را به او داده ام. من بخشی از قلبم را جدا کرده ام و به او بخشيده ام. گاهی او هم بخشی از قلب خود را به من داده که به جای آن تکه بخشيده شده قرار داده ام. اما چون اين تکه ها مثل هم نبوده اند گوشه هايی دندانه دندانه در قلبم دارم که برايم عزيزند. چرا که ياد آور عشق ميان دو انسان است.

بعضي وقتها قلبم را به کسی بخشيده ام اما آنها چيزي از قلب خود به من نداده اند. اينها همان شيارهای عميق هستند. گرچه درد آورند اما ياد آور عشقی هستند که داشته ام. اميدوارم که آنها هم روزی بازگردند و اين شيارهای عميق را با تکه ای که من در انتظارش بوده ام پر کنند . . . حالا می بينی که زيبايی واقعی چيست؟

مرد جوان بی هيچ سخنی ايستاده بود، در حالي که اشک از گونه هايش جاری بود به سمت پيرمرد رفت و تکه اي از قلب سالم خود را به پيرمرد داد. پيرمرد آن را گرفت و تکه ای از قلب زخمی خود را به جای قلب آن جوان گذاشت.

مرد جوان به قلبش نگاه کرد، ديگر سالم نبود اما از هميشه زيباتر بود.


دیشب عزیزی منو دعوت کرده که با هم قدم بذاریم تو ایا جاده رویایی به نظر شماها

وقتی رسیدیم به ته جاده هنوز قلبهامون  سالمن ؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 
 
 
NEMAD

عزیزای بامرامم که نظر دادین و واقعا منواز تنهایی و غصه اینکه نکنه وبلا گم مثل اسمش غریبه

درآوردین........از صمیم قلب متشکرم...

اگه لطف کنین و  ایمیلهاتون رو بدین تا شخصا تشکر کرده و جوهبتون رو بدم ممنون میشم

(محمد امین.میم.نیلوفر جونمو بقیه عزیزان............ ) یه دنیا ممنون........

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 6 بعد از ظهر  توسط الناز | 

از مرز خوابم مي گذشتم

سايه تاريك يك نيلوفر

روي همه اين ويرانه ها فرو افتاده بود

كدامين باد بي پروا

دانه اين نيلوفر را  به سرزمين  خواب من آورد

نيلوفر روييد

ساقه اش از ته خواب شقا هم سر كشيد

سيلاب بيداري رسيد

چشمانم را در ويرانه خوابم گشودم

نيلوفر به همه زندگي من پيچيده بود

در رگهايش من بودم

كه ميدويدم

هستي اش در من ريشه داشت

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 
خدا گفت: لیلی یک ماجراست. ماجرایی آکنده از من. ماجرایی که باید بسازیش.

شیطان گفت : یک اتفاق است بنشین تا بیافتد.

آنها که شیطان را باور کردند نشستند و لیلی هیچگاه اتفاق نیافتاد.

مجنون اما بلند شد تا لیلی را بسازد.

خدا گفت : لیلی درد است . درد زادنی نو . تولدی به دست خوشتن.

شیطان گفت : آسودگی است . خیالی است خوش

خدا گفت : لیلی رفتن است . عبور است و رد شدن

شیطان گفت : ماندن است . فرو رفتن در خود

خدا گفت : لیلی جست و جو است. لیلی نریسدن است. نداشتن و بخشیدن

شیطان گفت: خواستن است. گرفتن و تملک

خدا گفت: لیلی سخت است . دیر است و دور

شیطان گفت: ساده است همین جا و دم دست و دنیا پر شده از لیلی های زود. لیلی های ساده ی اینجایی. لیلی های نزدیک لحظهای.

خدا گفت: لیلی زندگی است. زیستنی از نوع دیگر

و لیلی جاودانه شد و شیطان دیگر نبود...

مجنون زیستنی از نوع دیگر را برگزید

 و میدانست که لیلی تا ابد طول می کشد...

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 
 

دوستت دارم به زبان انگلیسی

I LOVE YOU

دوستت دارم به زبان ایتالیایی

ُTIAMO

دوستت دارم به زبان یونانی

SAYAPA PHILA SA

دوستت دارم به زبان ترکی استانبلی

SENY SEVIYORUM

دوستت دارم به زبان ارمنی

SIROUM EM KE2

دوستت دارم به زبان فرانسوی

JET TALME

دوستت دارم به زبان هندی

MAI TUJHE PYAUT KAITHAHO

دوستت دارم به زبان آلمانی

ICH LIBLE DICH

دوستت دارم به زبان روسی

YA YAS LIUBLI

دوستت دارم به زبان فارسی

DOOOOOOSET DARAMMMM

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 

هیچ وقت از دوست داشتن انصراف نده.......

حتي اگر کسي بهت دروغ گفت بازم بهش فرصت بده.......

عشق را تجربه کن حتي اگر توش شکست بخوري......

اينو بدون که اگر کسي وارد زندگيت شد و رفت .......

علاوه بر اينکه يه خاطره به جا ميذاره ميتونه يه تجربه هم به جا بذاره......

هيچ وقت فراموشم نكن .......

حتي اگه تا اخر عمرم كنارت نباشم .......

فراموشم نكن......

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385ساعت 5 بعد از ظهر  توسط الناز | 
there's a sea between us, love ,and i wish that it weren't true, for every day when I awake,,I yearn tobe with you...there are many miles between us love,,though you're always here in my heart,,and every night..beneath the silver starlight..I pray for the day we'll never part 
 
 
 
I miss you.

I miss your warm eyes,the way you listen and care

I miss your kisses...and all that we share.

I miss you.

I miss the touch of your hand,so reassuring and sincere,

and the moments we spend together,that I hold dear.

I miss you.

I miss all of the caring,things you do,

and spending the evening,alone with you.

I miss you.

I look forward to tomorrow,knowing that then,

I'll be one day closer,to seeing you again.

You must have...guessed it by now...

I miss you!
 
 
 
 
YOU AND GOD
 
 
People are often unreasonable,irrational, and self-centered;

Forgive them anyway.
 
If you are kind, people may accuse you of selfish,;

Be kind anyway.
 
If you are successful, you will win some
 
unfaithful friends and some genuine enemies;

Succeed anyway.
 
If you are honest and sincere,people may deceive you;

Be honest and sincere anyway.
 
What you spend years creating,others could destroy overnight;

Create anywaِِyَِِِِِِِ
 
If you find serenity and happiness,some may be jealous;

Be happy anyway.
 
The good you do today,will often be forgotten.

Do good anyway.
 
Give the best you have,and it may never be enough;

Give your best anyway.
 
In the final analysis,it is between you and God;

It was never between you and them anyway.
 
 

 Mother Teresa
 
 
 
 
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 

 

تقدیم

تقدیم به انان که زندگی را به پاکی و شرافت میدانند و عشق پاک را به هوی و هوس ترجیح میدهند واز لذت گناه بیزارند و انسانیت را کلمه ی مبهم و موهویی برای خود نمیدانند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 

 

تقدیم

تقدیم به انان که زندگی را به پاکی و شرافت میدانند و عشق پاک را به هوی و هوس ترجیح میدهند واز لذت گناه بیزارند و انسانیت را کلمه ی مبهم و موهویی برای خود نمیدانند

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 11 قبل از ظهر  توسط الناز | 
به اطلاع تمام دوست داران ادبیات می رسانیم که مهلت ارسال آثار جشنواره

داستان های اس ام اسی تا انتهای سال ۱۳۸۵ تمدید شد .

نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه (از طریق  sms ) در ایران

به منظور نشر هنر و آثار هنری نخستین جشنواره داستان های کوتاه کوتاه از طریق ارسال آثار توسط پیام کوتاه ( sms ) برگزار می گردد .

این جشنواره که به ابتکار خلیل رشنوی برای اولین بار در ایران آغاز شده است شرایط زیر را برای شرکت کنندگان در نظر گرفته است :

1 – آثاری که فقط از طریق sms فرستاده شوند در مسابقه شرکت داده خواهند شد .

2 – موضوع آثار کاملاً آزاد است .

3 – آثار فقط با فونت فارسی ارسال شوند .

4 – به همراه هر اثر اسم کامل نویسنده و یک شماره تلفن ضروری فرستاده شود .

5 – مهلت ارسال آثار تا پایان سال ۱۳۸۵ می باشد .

6 آثار به این شماره 09163416584 متعلق به خلیل رشنوی فرستاده شوند .

شما هم می توانید با ارسال این فراخوان به دیگر دوستان نویسنده ما را در این اقدام فرهنگی هنری یاری نمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط الناز | 

سرمشقهاي آب ، بابا يادمان رفت
رسم نوشتن با قلمها يادمان رفت

گل كردن لبخندهاي همكلاسي ؛
با يك نگاه ساده حتي يادمان رفت،

ترس از معلم ، حل تمرين پاي تخته،
آن زنگهاي بي كلك را يادمان رفت...

راه فرار از مشقهاي توي خانه ؛
اي واي ننوشتيم آقا ، يادمان رفت،

آن روزها را آنقدر شوخي گرفتيم؛
جديت "تصميم كبري" يادمان رفت،

شعر"خداي مهربان" را حفظ كرديم،
يادش به خير اما خدا را يادمان رفت،

در گوشمان خواندند رسم آدميت،
آن حرفها را زود اما يادمان رفت...

فردا چكاره ميشوي ؟ موضوع انشاء،
ساده نوشتيم آنقدر تا يادمان رفت؛

ديروز تكليف ، آب ،بابا بود و خط خورد؛
تكليف فردا ، نان و بابا ، يادمان رفت...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط الناز | 
حرفی نزد ، نشست‌،‌ فقط هی نگاه کرد.

پا شد ، بساط چای مرا رو به راه کرد.

طرحی کشيد از خودش و من چه فايده،

من را سفيد کرد ، خودش را سياه کرد.


يک عمر در خيال بهشتش نفس کشيد،

يک لحظه بی خيال جهنم ، گناه کرد.

بغضش گرفت،هی به خودش فحش داد، بعد.

چايی نخورده پا شد و شال و کلاه کرد.

من قسمتت نبوده ام انگار، گفت و رفت.

يعنی خدا دوباره کجا اشتباه کرد؟؟؟؟

 





 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اسفند 1385ساعت 10 قبل از ظهر  توسط الناز |